اشعار المهدي(1)
بيا جانا كه جانان خواهد آمد/امير
شاه خوبان خواهد آمد
براين دنياي ظلماني سرانجام/شهي چون ماه تابان خواهد آمد
گرفتاران پريشانان بياييد/كه شاه غمگساران خواهد آمد
الا اي بي پناهان ناله تا كي/پناه بي پناهان خواهد آمد
بگو از ما به جمع مستمندان/كه شاه فضل و احسان خواهد آمد
مريضان دردمندان مژده بادا/طبيب درد و درمان خواهد آمد
مكش اي دل ز هجران آه سوزان/كه ديگر غم به پايان خواهد
آمد
مكن ناله تو مظلوما ز ظالم/كه شاه دين و ايمان خواهد آمد
بسوز اي دشمن مولا كه مولا/بعز و جاه شايان خواهد آمد
ملائك در ركاب و التزامش/بجاهي بس فراوان خواهد آمد
مگر صاحب ندارد دين و قرآن/به قرآن عصر قرآن خواهد آمد
بسر آن پرچم نصر من الله/به كف شمشير برّان خواهد آمد
بشارت بادت اي شيعه كه مهدي/بقربانش سر و جان خواهد آمد
مخور غم چون به پايان روزگار انتظار آيد/رود سرماي دي
آندم كه هنگام بهار آيد
خزان بر تخت چند يغما چند روزي بيش ننشيند/صبا با جيش
نوروزي و لطف بي شمار آيد
جهان از تو جوان گردد زانفاس مسيحايش/اگر آن ماه كنعاني
به صرف لاله زار آيد
به پايان مي رسد تاريكي شبهاي غم افزا/چو خورشيد جهان آرا
برون از كوهسار آيد
فداي مقدمش سازم هزاران بار جانم را/اگر دانم زروي لطف بر
سويم نگار آيد
جهان در انتظار و من به اميدم كه تا روزي/همايون طلعتم
مهدي به امر كردگار آيد
غزلي از ديوان حافظ:
بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد
صبا بگو که چهها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد
كاش مهدى به جهان چهره هويدا مىكر
گره از مشكل پيچيده ى ما وا مى كرد
كاش مى
آمد و با آمدنش از ره لطف
قبر مخفى شده ى فاطمه پيدا مى كرد
مهر فروزنده
رضا امينى
اى مرهم نايابِ دلِ سوخته عشق
اى جلوهاى از آتشِ افروخته عشق
اى پادشهِ حاكم بر مملكتِ دل
اى گشته جدا از قفسِ بى نَفَسِ گِل
اى دُرّ نهان گشته ميانِ صدفِ عشق
اى مقصد و منظور و مراد و هدفِ عشق
اى مهرِ فروزنده ظلمتكده دل
اى مهرِ تو مِفتاحِ گشاينده مشكل
اى محرمِ رازِ دلِ بشكسته و ابرى
دل بى تو نباشد دگرش طاقت و صبرى
اى تك گُل باقى ز گلستانِ خدايى
سر دادهاى آخر ز چه آهنگِ جدايى
صحراى جهان تشنه و محتاجِ عبورت
اى ابرِ وجودِ تو حجابِ مَهِ صورت
اى قاصدِ از جانبِ دلدار كجايى
اى دوخته بر مقدمت انظار كجايى
كِى مىرسى و مىدهى از يار خبرها
اى خاكِ رهت سُرمه مرغوبِ نظرها
كِى عطرِ تو آكنده كند عالمِ احساس
اى شاخه يادآور خوشبوى گُلِ ياس
كِى بارِ دگر زنده شود عشقِ حقيقى
در شهرِ فرو رفته به مُردابِ عميقى
كِى گرد و غبار از همه دلهاى شكسته
بيرون شود اى دل به اُميد تو نشسته
كِى چشمه جوشانِ تو اى حضرتِ جانان
جارى شود و جان بدهد بر دلِ بى جان
كِى اين غم دردآورِ هجران به سر آيد
تا بارِ دگر بر شبِ تارم سحر آيد
اى پر از شادى
باباجانى
وقتى بيايى با تو مىگويم
دست درختان بى تو بى برگ است
برگى اگر دارند مىريزند
حرفى اگر دارند از مرگ است
ما مثل يك بچه پرستوييم
از ترس موج و باد مىلرزيم
در حوض خانه مثل ماهىها
سنگى اگر افتاد، مىلرزيم
بايد بيايى تا ببينى كه
اين كوچهها را غرق گل كردم
اين دستهاى تشنهام را من
تا چشمه قلب تو، پل كردم
بايد بيايى من به لبخندت
محتاج هستم اى پر از شادى
من مثل يك ويرانه، ويرانم
اما تو سر سبزى، تو آبادى
وقتى بيايى با تو... امّا حيف
حرفم زياد و واژههايم كم
وقتى بيايى مىشوم باران
همراه گريه با تو مىخندم
جمعه روز سبز انتظار
جمعه يعنى يك غزل دلواپسى***جمعه يعنى گريه هاى بى كسى
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست***جمعه خود ندبه گر ديدار
اوست
جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند***از غم او بيدها مجنون
شوند
جمعه يعنى يك كوير بى قرار***از عطش سرخ و دلش در انتظار
انتظار قطره اى باران عشق***تا فرو شويد غم هجران عشق
جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل***هق هق بارانى چنگ غزل
زخمه اى از جنس غم بر تار دل***تا فرو شويد غم هجران دل
جمعه يعنى روح سبز انتظار***جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار
بى قرار بى قراريهاى آب***جمعه يعنى انتظار آفتاب
لحظه لحظه بوى ظهور مى آيد***عطر ناب گل حضور مى آيد
سبز مردى از قبيله عشق***ساده و سبز و صبور مى آيد
ز. رزازى، دانشجو، سن: 23 سال، بروجن.
سلام گل نرگس
به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد
سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست
و بهترين منتظر، منتظر توست
مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم:
گر عشقى هست و عاشقى
نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم
در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را
نزديك گرداند
ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم، زودتر ظهور كن و قلب
رهبرمان را شاد گردان
ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم.
خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم
ز. نريمانى، اسلام آباد غرب، دبيرستان شاهد
موعود دلها
سعيده شمس
سلام اى آخرين اميد مادر
سلام اى وارث غمهاى حيدر
كجايى آشناى نيمه شبها
غريب هر سحر، موعود دلها
بگو با ما ز بدر و فتح خيبر
غدير و ذوالفقار و دست حيدر
بگو راز احد، خون جگرها
بگو از قلب و سينه، اين سپرها
بگو دستى كه دستان خدا بود
يد بيضاى ختم انبيا بود
چرا اين دست را در كوچه بستند
حريم امن و ايمن را شكستند
بگو از داغ و آتش، ميخ و ديوار
بگو از مادر مظلوم و بيمار
بگو از روز ظلمانىّ حيدر
بگو از جارى خونين كوثر
بگو از شاخه ياس خميده
كسى جز تو چنين دردى نديده
بگو كِىْ رهسپار ملك مايى
تو اى زهرا سرشت مرتضايى
بگو با ما تو از مردان نامرد
بگو از قلب، پاره جان پردرد
بگو از كوفيان و بى وفايى
بگو از ماهِ روى مجتبايى
بگو از نينوا و آفتابش
بگو از ماهتاب و عشق نابش
بگو از لعل آن لبهاى سوزان
بگو از ساقى مستان عطشان
بگو از زينب آن، ام المصائب
بگو كى مىرسى موعود غائب
بگو از غربتت اى جان زهرا
فداى روى ماهت جان جانها
بگو با اين همه دردى كه داريم
نبايد دم به دم ما، جان سپاريم
زمين در حسرت ديدار تو سرد
زمان در انتظارت مىكشد درد
نگر اين آسمان چشمش در اين راه
ببين بى سو شده اين مهر و آن ماه
تو هم دردى، نهان در سينه دارى
تو هم، چون مهر و مَه در انتظارى
نگارا غم مخور فصل جدايى
به پايان آيد آنگه كه بيايى
تو مىآيى دواى دل به دستت
كه نرگس مىشود مخمور و مستت
نداى پر خروش يا لثارات
كه ذلّت دورى از ما جسته هيهات
بگيرى انتقام ضربه در
سپارند عاشقان در راه تو سر
پس از آن انتقام كربلا را
رها مىسازى از دَدْ بيت اَقْصى
يكايك دشمنان را خوار سازى
ره كفار دين دشوار سازى
نگر آرام ما را مرهمى هست
براى تشنگيمان زمزمى هست